تبليغاتX
دستنوشته
روزگار سردرگمی است

به دنبال تکه های شکسته درونی ام که با بیرحمی رویشان پا گذاشتند و حالا تلی از ذرات است . نه گمانم دوباره به هم بپیوندند !

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 12 بعد از ظهر  توسط مثل هیچکس  | 

چی فکر میکردم و چی شد ...

پارسال ، این موقع چه خوشحال بودم

تمام سال لحظه شماری میکردم برای جشن گرفتن سالگردش ، و امروز سالگردش رسیده

و

هیچ ...

حس سنگینی قفسه سینه ام برگشته ، حسی که نمیگذاره نفس بکشم ... انگار چیزی ، حجمی، فضای داخل ام را پر کردن و اجازه نفس کشیدن را از من سلب میکنه ...

حس بد ام از بهم ریختگی "خوب و بد" هایی است که عمری با هم زندگی کردیم و حالا هیچ مفهومی ندارد . انگار که ارزشهایی که اصول اخلاقی شخصی ام را روی آن استوار کرده بودم ناگهان تهی شده  ... هیچ استحکامی نداره ...

روش بسیار موثری است برای شکستن هر آنچه که شکست در من ...

و می دانم که "این نیز بگذرد" ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 9 قبل از ظهر  توسط مثل هیچکس  | 

مدتی بود از فکر و حال نوشتن در اومده بودم ... همش شده بود کار و کار و کار

کار دفتر ، کار های عقب افتاده خودم ، کلاسهای نرفته ام ، دوستهای ندیده ام و از همه بدتر بی انرژی بودن خودم ...

و الان لحظه های "بی آرزو و خوش بخت" بودنم بسیار زیاد شده ... این یکی از اصطلاحات خاص خودمه ، لحظاتی هست که تو اون شرایط و تو اون لحظه حس میکنم تمام چیزهایی که برا خوش بخت بودنم لازم دارم ، کنارمه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط مثل هیچکس  | 

شنبه بسیار دلچسبی بود ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط مثل هیچکس  | 

 سردرگم ام

حس می کنم زندگی ام پیچیده شده و آینده ام پشت غباری محو از حوادث،  درحال شکل گرفتن است ،

دور از من

جدا از خواسته هایم

غریب از تفکرات پیچیده و آینده نگری های شرافتمندانه ام

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط مثل هیچکس  | 

در ۲۶ سالگی هیچ ندارم ...

نه دلخوشی ای ... نه دوست صمیمی ای ... نه همدمی ...

دوستان همه سطحی و دوستی ها واهی است ... حتی دوستان قدیم 

قدیمی ترین و بهترین دوستم تا آخر امسال از ایران میره ...

صمیمی ترین دوست کودکی و مدرسه ام سرگرمی جدیدی پیدا کرده و من در درجه نه دوم بلکه بسیار دورتر قرار گرفتم

نزدیکترین دوستم  رفتارش زننده و آزاردهنده شده ...

هم فکر ترین دوستم عصر ها تا دیروقت سر کار است و نمی خواهم مزاحمش بشوم

خلاصه خودم ماندم و خودم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط مثل هیچکس  | 

باز غمزده شدم ... همدمی پیدا کرده بودم که رفت ... و باز من موندم و تنهایی بی حد و حصر ... سرما و گرفتگی هوا هم که مزید بر علت شده ....

تنهایی ام فراوانتر شده ... حال و حوصله تنهایی کافی شاپ رفتن هم نیست دیگه ( یه زمانی جزو سرگرمی های مورد علاقه ام بود ) ... حس می کنم دور و ورم داره همه چی سریع عوض میشه و فقط من موندم و دارم نگاهش می کنم ... حتی مغازه هایی که می شناختم و دوست داشتم همه دارن جا به جا میشن .

آدمهایی که می شناختم دارن عوض میشن . حس می کنم محدوده ای که توش احساس راحتی می کردم دست خورده و داره جا به جا میشه .

تقریباْ همیشه سر کارم . خونه هم که میرم حوصله صحبت کردن با کسی رو ندارم ... 

نمی دونم چرا ... به قول دوستی ماها با بقیه هم سن و سال هامون فرق داریم . بچگی نکردیم ... شاید چون دیدیم هم سن و سال هامون ما رو نمی فهمن زود تر بزرگ شدیم که شاید با بزرگتر ها جور بشیم که نشد . اونا هم حرف ما رو نمی فهمن . 

الکی خوش نیستم ...  وقت و حوصله حرف های خاله زنکی و تعریف و تمجید بیخود رو ندارم ... معمولاْ هیچ تعریفی بی غرض نیست ... همیشه خواهشی یا پیشنهادی یا اوامری پشتش نهفته است .

دوستی ها سطحی شده و پوچ ... عمقی نداره . فکر کنین می خواهم برای دوستی قدیمی هدیه ای بخریم و قرار شده من بخرم و بقیه سهم خودشون رو بدن . همه به فکر کم شدن سهم خودشون هستند و من به فکر اینکه جنس خوبی باشه و به دردش بخوره ... هنوز به تفاهم نرسیدیم که چی بخریم ...

حس میکنم تکه ای از وجودم نیست . گمشده ای دارم که پیدا نمی شه ... حتی نمی دونم دقیقاْ دنبال چی باید بگردم ... چند وقته چیزی خوشحالم نمی کنه .

دیدن دوستی می خوام برم که برنامه مون جور نمی شه . دوست مدرسه  . دوست بچگی ... شاید گمشده ام رو بین دوستهای قدیمم پیدا کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط مثل هیچکس  | 

دلم گرفته ...

دوست داشتم با کسی صحبت کنم ولی ... خوب نمی شه .

نه که بی کس باشم ... نیستم . دور و برم پر از دوست و آشناست . اتفاقاْ چون آشنا هستن نمی تونم حرف بزنم باهاشون .
"هم غم به جای ماند و هم آبرو رود"


خلاصه به سرم زد وبلاگ درست کنم ... که بشه حرف بزنم وقتی دلم گرفته ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مثل هیچکس  |